
بسم رب الزینب...
آقا مهدی را اسما می شناختم.
می دانستم فرمانده لشکر است،اما هنوز ندیده بودمش.
بعد از عملیات خیبر بود که همۀ یگانهای پدافندی لشکر هماهنگ شدند تا همزمان یکی از مناطق دشمن را بکوبند.
من مسؤلیت یکی از قبضه های آتشبار را به عهده داشتم.
سه تا از بچه های وظیفه هم همراهم بودند.
گرم کار بودیم که متوجه شدم یک نفر ایستاده،دارد نگاهمان می کند.
کم کم آمد جلوتر،درست رو به رویم،گفت:«برادر،کجا را زیر آتش دارید؟»
_ به ما نگفتند بگویید.
گفت:«نگفتند بگویید،یا گفتند نگویید؟!»
_ نگفتند بگویید.
_ حالا نمی شود به ما بگویید؟!
و شروع کرد به خندیدن.
فکر کردم ما را دست انداخته.
گفتم:«به شما نرسیده...»
دیگر چیزی نگفت،عصبانی هم نشد.
باز ایستاد به نگاه کردن.
چند لحظه که گذشت،گفتم:«اصلا شما به چه حقی آمده اید اینجا؟!بفرمایید بروید.»
باز چیزی نگفت.
فقط نگاه می کرد.
به بچه ها گفتم:«این آقا را ردش کنید برود.»
یکی به او تشر زد.
آن یکی چشم غره رفت.
باز هم چیزی نگفت.
راه افتاد طرف قبضه های دیگر.
پاسداری که از دور ناظر این صحنه بود،آمد جلو.
_ فلانی!می شناختیش؟!
_ نه.
_ چی به او گفتی؟
_ هیچی،به سرباز ها گفتم ردش کنند برود.
_ می دانی کی بود؟
_ نه.
_ مهدی زین الدین که می گویند این بود!
عرق سردی نشست بر پیشانی ام.
دلم لرزید.
بدنم سست شد.
دستپاچه به بچه ها گفتم:«قبضه را آماده شلیک کنید.»
بعد دویدم طرفش؛شرمنده و خجل.
چشمش افتاد به من.
انگار خودش قضیه را فهمید.
گفتم:«حاج آقا!تشریف بیاورید تا برایتان...»
_ خیلی ممنون،دستتان درد نکند.
همان که «نگفتند بگویید»،درست است!
و شروع کرد به خندیدن!
افلاکی خاکی،ص 103_102